|
تا آخرین نفس ....... شرح احوال تو را با که توانم گفتن ...... تو که در وهم نگنجی و به توصیف نیایی
| ||
|
[ پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۱ ] [ 22:50 ] [ نفس ]
امروز که بخاطر سردی هوا به مطب نرفته بودم و خونه بودم فرصتی شد تا کمی با گلها ور برم همینجوری که داشتم گلهای داخل خونه (هال و پذیرائی و پاسیو) رو آب می دادم و برگهای پلاسیدشون رو جدا می کردم با خودم ترانه استاد بنان رو زمزمه می کردم مرا عاشقی شیدا فارغ از دنیا ، تو کردی تو کردی مرا عاقبت رسوا مست و بی پروا ، تو کردی تو کردی اصلاً هواسم به پشت سرم نبود نگو مادرم با تبسم شیرینی که خیلی دوستش دارم منو میپاد . نفس! نفس! نگو منو داره آروم صدا می کنه و من در حالی که با صدای دلنشین تو که توی ذهنم همین ترانه رو می خونی همصدائی می کنم اصلاً صدای مامانم رو نمی شنیدم نفس! کمی بلندتر ترانه رو قطع کردم همینجوری که سرم رو برمی گردوندم بطرف مامانم و می گفتم جانم مامان. دیدم مامانم با یه حالت خاصی که همراه با رضایتمندی بود منو نگاه می کنه. چند ثانیه ای همینطوری به هم خیره شدیم سکوت و شکستم و گفتم بله مامان . گفت کجائی ؟ این بار سومه که صدات می کنم گفتم ببخشین متوجه نشدم گفت : خدا رو شکر چند ماهیه تو رو شاد و شنگول می بینم دیگه غمگین نیستی با گلها آشتی کردی مخصوصا از وقتی که رفتیم خوی و برگشتیم توازاین رو به اون رو شدی . خواستم حرف و عوض کنم گفتم نکنه ناراحتی که من حالم بهتر شده ؟ مثل همیشه کوسنی که گوشه مبل بود رو برداشت پرت کرد بطرف من . گفتم خوب آب و هواش خوب بود بهم ساخته . پرسید دوست داری بریم خوی زندگی کنیم ؟ گفتم آره خیلی دوست دارم ولی مطب رو چکنم بعید می دونم اونجا کارم بگیره . گفت این آقا سید نفسش پاک و تاثیر گذاره انشاءاله دعا می کنه و خودشم کمک می کنه کارت بگیره تا گفت آقا سید دلم هرّی ریخت صورتم گل انداخت . گفتم خیلی دوست دارم که بریم اونجا ولی نمی شه گفت اصلا آقا سید یه جوریه آدم فکر می کنه سالهای سال اونو می شناسه خیلی بامحبته گفتم آره . تو دلم گفتم خوب با همین محبت و مهربانیش من و اسیر خودش کرده . هر چند درعوض همه بندهای دنیا رو هم از دست و دل و فکر و روحم بازکرده است .سعدی چه زیبا گفته : من از آن روز که در بند توام آزادم پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند در من از بس که به دیدار عزیزت شادم ********************* در حالی که با مامانم صحبت رو ادامه می دادم توهمچنان توی ذهنم با آن صدا زیبایت می خوندی مرا عاشقی شیدا فارغ از دنیا ، تو کردی تو کردی مرا عاقبت رسوا مست و بی پروا ، تو کردی تو کردی . . . . ****************** آری بخوان برای من بخوان صدای تو بهترین ، زیباترین و آرام بخش ترین صدائی است که تا حالا شنیده ام بمان بمان برای من و جاودانه بمان [ دوشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۱ ] [ 19:58 ] [ نفس ]
[ جمعه بیست و سوم دی ۱۴۰۱ ] [ 22:33 ] [ نفس ]
[ پنجشنبه پانزدهم دی ۱۴۰۱ ] [ 21:57 ] [ نفس ]
هم نفس هم نفس هر لحظه ات را شاد میخواهد دلم خانه ات را دایماً آباد میخواهددلم با تمامِ روحِ جانم درجهانِ زنده گی حال و روزت را زِغم آزاد میخواهد دلم ورنبینم خنده را در گوشه و کنجِ لبت از فشارِ غصه ام فریاد میخواهددلم در قیام و سجده ها و قعده واستاده گی عاشقِ وارسته چون فرهاد میخواهددلم
سید حلیم 《حلیم》شاعر افغانستانی [ شنبه دهم دی ۱۴۰۱ ] [ 0:9 ] [ نفس ]
هستی نفس ! در این فصل سرما هر وقت احساس سردی می کنم به تصویر چشمانت نگاه می کنم گرمم می شود آخه تو آن ماهی هستی که دوتا خورشید داری و من آن خوشبختی که همه را یکجا دارم بتاب بر من نفس فدای هر نفست [ پنجشنبه هشتم دی ۱۴۰۱ ] [ 22:45 ] [ نفس ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||